تبليغاتX
طلوع غروب در جزیره سبز
 

وبلاگ جدیدم افتتاح شد

 

 

+ نوشته شده توسط انجل در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت 14:11 |

تصمیم دارم این وبلاگو برا همیشه تعطیل کنم سعی می کنم یه جوری دوستان عزیزی که وبلاگ منو می خوندن و نسبت به من لطف داشتن رو اگه وبلاگی دیگر با نام جدید ساختم خبر کنم .

 

این وبلاگ برای همیشه تعطیل شد.

 

باقی بقایتان

انجل ( با آرزوی سالی خوش برای همه دوستان)

  

 

 

رفته بوديم که دور از انظار ديگران ، ساعتی با سرگردانی يک عشق بی پناه ، زير روشنايی مات ماه ، گردش کنيم ...

آسمان کاملا صاف بود . مهذا ، پاره ابری سياه ، صورت نازنين ماه را ، در سياهی خود ناپديد کرد ... گفتم : آسمان به اين صافی ، معلوم نيست اين قطعه ابر سياه ، از گريبان ما چه مي خواهد ، ... اشاره به ابر کرد ، آهی کشيد وگفت : آن ؟

آن ابر نيست ! عصاره است . عصاره ی ناله های پنهانی عشاق واقعی است ... روی ماه را پوشانده است ، تا ماه شاهد عشق دروغ من و تو نباشد.  

   پ . ن

با تشکر از همه دوستان من هنوز فرصت نکردم وبلاگ جدیدم رو شروع کنم ولی یه عکس زیبا از شهرمون دارم که براتون می زارم از یه روز برفی کنار دریای خروشان من همیشه از خشم دریا خوشم میاد.

                                                

+ نوشته شده توسط انجل در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 و ساعت 10:4 |
امروز خبر بسیار بدی شنیدم یکی از بستگان که صاحب دو دختر کوچک بود بر اثر سرطان سینه که همگی فکر می کردیم متوقف شده در گذشت این حادثه بشدت منو ناراحت کرد می تونم بگم تا یک ساعت بهت زده شده بودم چون خانم بسیار مهربان و پاکی بود که دنیا کم این قبیل انسانها را به خود دیده ، خیلی امروز به این موضوع فکر می کردم و باید بگم واقعا چطور تو این دنیای فانی انسانها اینجور قلب و روح همدیگر رو آزار می دن سر هم رو کلاه می زارن می خوان از هم سواستفاده کنن حالا به هر نحوی از خسادت می خوان خون همدیگر رو بمکن واقعا چرا چرا خیلی راخت دلهای همدیگر رو بدرد میارن واقعا به اون دنیا فکر نکردن بعضی موقع انسانهایی رو می بینم که این حرفها براشون خنده داره انگار نه انگار انسان دیگری رو آزار دادن نمی دونن شاید یه روزی بزسه که خودشون و یا اون انسانی که آزردنش تو سینه قبرستون خوابیده باشه و بگن ای داد کاش می شد یک لحظه فقط یک لحظه من کنارش بودم و حلالم می کرد. این قد راحت مرگ به سرغ ادمی میاد مانند یک چشم بهم زدن.

 از مطلب این وبلاگ خیلی خوشم اومد

عاشقی به سبک مردگان

+ نوشته شده توسط انجل در شنبه نوزدهم اسفند 1385 و ساعت 1:30 |
جدیدن سریالهای تلویزیونی ایران خیلی مسخره شده مخصوصا این سریال سایه سکوت ، واقعا نمی دونم ما همچین فرهنگ افتضاحی داریم که مردی به خاطر بچه دار شدن با یه زن بدبخت صیغه کنه وبعد ۹ ماه بچه تحویل بده و بره پی کارش فکر کنین چه وحشتنام و دردناکه برا اون زن که این مرد عاشق زنش باشه و فقط بچه بخواد آدمو یاد این دستگاههای جوجه کشی میفته از همه وحشتناکتر اینکه تو کل فیلم این مرد نمادی از یک انسان مومن ، پاک ، مهربان و خلاصه الگویی برای اطرافیان بوده

یا این سریال مسخره ما چند نفر که هر چی حرف مزخرف از دهنشون در میاد میگن بابا رسانه ملیه تلویزیون شخصی نیست که................

+ نوشته شده توسط انجل در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 و ساعت 9:20 |
يه نظريه روانشناسي ميگه مردها به خاطر اينكه مرد ديگري در جايي ديگر بيشتر از اونها تفريح نكنه سعي مي كنن به هيچ زني وابسته نشن

واقعاً اينجوره چه مي دونم والا؟؟!!!!!!

+ نوشته شده توسط انجل در جمعه یازدهم اسفند 1385 و ساعت 19:39 |

اگر چه مي دانم دوستم دارد ،امشب غمگينم
چون نگاهش به شيريني روياهاي من نبود.

 

این داستان بدجور به من چسبید

 

He met her on a party. She was so outstanding, many guys chasing after her, while he was so normal, nobody paid attention to him. At the end of the party, he invited her to have coffee with him, she was surprised, but due to being polite, she promised. They sat in a nice coffee shop, he was too nervous to say anything, she felt uncomfortable, she thought, please, let me go home. Suddenly he asked the waiter:
"Would you please give me some salt? I'd like to put it in my coffee."
Everybody stared at him, so strange! His face turned red, but, still, he put the salt in his coffee and drank it.
She asked him curiously: why you have this hobby?
He replied: "when I was a little boy, I was living near the sea, I liked playing in the sea, I could feel the taste of the sea, just like the taste of the salty coffee. Now every time I have the salty coffee, I always think of my childhood, think of my hometown, I miss my hometown so much, I miss my parents who are still living there".
While saying that tears filled his eyes. She was deeply touched.
That's his true feeling, from the bottom of his heart. A man who can tell out his homesickness, he must be a man who loves home, cares about home, has responsibility of home... Then she also started to speak, spoke about her faraway hometown, her childhood, her family. That was a really nice talk, also a beautiful beginning of their story. They continued to date. She found that actually he was a man who meets all her demands; he had tolerance, was kind hearted, warm, careful. He was such a good person but she almost missed him!
Thanks to his salty coffee! Then the story was just like every beautiful love story, the princess married to the prince, and then they were living the happy life... And, every time she made coffee for him, she put some salt t in the coffee, as she knew that's the way he liked it.
After 40 years, he passed away, left her a letter which said: "My dearest, please forgive me, forgive my whole life lie. This was the only lie I said to you---the salty coffee. Remember the first time we dated? I was so nervous at that time, actually I wanted some sugar, but I said salt it was hard for me to change so I just went ahead. I never thought that could be the start of our communication! I tried to tell you the truth many times in my life, but I was too afraid to do that, as I have promised not to lie to you for anything.
Now I'm dying, I afraid of nothing so I tell you the truth: I don't like the salty coffee, what a strange bad taste... But I have had the salty coffee for my whole life! Since I knew you, I never feel sorry for anything I do for you. Having you with me is my biggest happiness for my whole life. If I can live for the second time, still want to know you and have you for my whole life, even though I have to drink the salty coffee again".
Her tears made the letter totally wet.
Someday, someone asked her: what's the taste of salty coffee? It's sweet. She replied.

+ نوشته شده توسط انجل در چهارشنبه نهم اسفند 1385 و ساعت 12:8 |

یه دفعه یادم اومد یه روز یه نفر اومد وبلاگشو بهم داد و من اون لحظه جلو خودش فقط نگاه کردم و بستم در اون لحظه مطالبشو خوندم زیاد مطالب خواندنیی نداشت حتی لبخندی از روی تمسخر زدم و بعد آن حتی یک بار هم نگاه نکردم ولی نمی دانستم بعد سالها او با لبخندی زندگیم را دگرگون می کند. کسی که دراولین برخورد هیچ ارزشی برایم نداشت.و دانستم بسیاری از مواقع ارزش خود فرد باعث می شود حتی حرفهای خیلی ساده و شاید بعضی موقع پوچ افراد زیبا و ارزشمند گردد.

پ . ن

امروز شهر ما برفی بود.

هرچه می خواهد دل تنگت بگو

عکسهای انقلاب

پ .ن

اینجا پرنده های زیادی از گونه های مختلف چند وقتیه دیده می شه پرنده هایی که کمتر جایی بشه مشابه اونا رو دید امروز دو تا پرنده بسیار زیبا دیدم با رنگهای واقعا زیبا که مثلشو تا حالا ندیده بودم اونطور که شنیدم ثابت از پارکش خیلیهاشو آزاد کرده ، منظره اتاقم از تو اداره خیلی زیبا شده هر روز  هفت هشتا پرنده رو درخت می شینن.

 

اینم کروکودیل اتاق من

+ نوشته شده توسط انجل در یکشنبه ششم اسفند 1385 و ساعت 19:12 |
عید داره می رسه امسال خیلی سریع برام گذشت هنوز باورم نمی شه که ۱ سال دیگر هم تموم شده ولی نمی دانم چرا احساس جالبی برای عید امسال ندارم ولی خداییش دلم واسه روز عید لک زده صبح زود بیدار می شم می رم تو باغ با صفامون یک دسته گل بنفشه می چینم کلی هم با خانواده خوش می گذره کلی تو باغ جیغ جیغ می کنیم بعدشم میام خونه و مراسم عیدی دادن به همدیگه که همیشه یه جورایی به خاطر ژست های جدیمون می خندیم من هم که همیشه گریم به راهه ممانمو بغل می کنم می گم ایشا... صد سال به این سالها.

وای بعدشم که می شینیم ببینیم کی میاد مهمونی وای چه عطر بویی مامانم راه می ندازه با اون سبزی پلو خوشمزش و ماهی سفید شکم پر ، اینقد می خورم که دیگه جا واسه نفس کشیدن نمی زارم. وای همین الان می تونم بوی بنفشه ها رو تو فضای خونه حس کنم این سرمای عید هم که دیگه خودش چه حالی میده ها. همچین نه سرد نه گرم زیر استخوان همچین گز گز می کنه البته یه تفریهای دیگه هم هست که تو طول عید کلی حالشو می بریم دکه های کنار دریا چای و قلیون. یا می ریم کنار تورهای ماهیگیری بزرگ که میاد تو ساحل ، یوقتهایی می بینی ۱۰۰ تا ماهی بزرگ گرفتن. وای اما هیچی جای سیب زمینی پارتی گرگ میش غروب رو نمی گیره آتیش روشن می کنیم و دورش می شینیم و هوای سرد ساحل پوستو همچین صفایی میاره.

خیلی وقته پایه این کارامو از دست دادم خدایا برسان یه پایه که بقول معروف تا آخرش بترکونیم.

مثل اینکه آقای رئیس جمهر اینروزا رفته دیار ما ولی سمت غربه بیشتر ببینیم اونجا نمی خواد پتروشیمی راه بندازه فکر کنم یه شصتادتایی تا حالا افتتاح شده.

امسال می خوام حسابی یکی دوساعتی برم قبرستونه محلمون. من بدجور با  فضای دنج اونجا حال می کنم کلی قبر زیر درختهای توسکا و سرو هستش همچین یه سکوته خیلی باحالی هم اونجا رو گرفته نمی دونم چرا می رم قبرستون سرحالتر می شم البته فقط قبرستون محل خودمون.

یه حسی بهم می گه خدایا شکر که هنوز تمامی دوستان و خانواده عزیزم من را چون گذشته دوست دارند هنوز هم یه جور وابستگی عاطفی شدید بهم دارند و از نگاهشون می خونم که هنوز کلی از نگاه کردن به چهره ام از نظر انها معصوم مانده لذت می برند و با تمام وجود دوستت دارم را بر زبان می رانند هر چند من خیلی از پارسال دلشکسته ترم ولی خوشحالم که ظاهرم این چنین نیست و کماکان جمعی شادو صمیمی را کنار هم داریم.

امسال جشنهای ازدواج زیادی در فامیل داریم و من باز سر در گم در انتخاب لباس . یا خیلی گرونن یا چیزی که می خوام نیستن . باید از هم اکنون به فکر بود.

باقی بقایتان

 پ . ن . ۱

آدم دلش می خواد خودشو بکشه آخه ویکیپدیا هم دیگه فیلتر کردن می خواد؟

 این پازل جالب رو ببینین

شاهنامه به زبان انگلیسی

این سوتی ها رو حتما ببینین

 پ .ن ۲

 زنان عجيب!

زنان موجودات عجيبي هستند و البته به همان اندازه نيز رفتار مردان براي آنها غريب و دور از ذهن است.
آنها قادر هستند زماني كه عشق و علاقه درونشان را ميسوزاند، در ظاهر رفتاري سرد و دافع داشته باشند.
مي‌توانند عمري وفادار باقي بمانند و ميتوانند به لحظه‌اي دل از همه چيز بركنند.
ميتوانند مرد را بگريانند.
ميتوانند به لحظه‌اي روح خود را عريان نمايند و هرگز تن را برهنه نكنند و مي‌توانند برهنه شوند و هرگز روحشان را عريان به كسي نشان ندهند.
مي‌توانند پيچيده ترين مردها را به نگاهي تسليم كنند و مي‌توانند سالها بدنبال ساده ترين مردها بگردند.
آنها غير قابل پيش‌بيني هستند.
مي‌توانند به اندكي محبت رام شوند و مي‌توانند به انبوهي عاشق، اهلي نشوند...
مثل فلفل ماكاروني هستند كه هم زندگي را خوشمزه و لذيذ مي كنند و هم تند و مهيج و گاهي وقتها هم غيرقابل بلعيدن!

 

پ .ن

خداوندا،
تو ميداني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است
چه رنجي ميكشد آن كس كه انسان است و از احساس سرشار...

 


 

+ نوشته شده توسط انجل در سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت 12:57 |

حوادثی رخ می دهد در اطراف که با کمی  تحلیل می بینیم که خود این چنین رقم زدیم و وجود اصل خودمان را در حیطه ای از زمان گم می کنیم خوب که  می بینیم تصمیم بر آن است که رفتارمان را تیک  بزنیم و می بینیم که بسیار گزینه های خالی برای تیک خوردن داریم سوال می پرسیم و جواب آن چیزی نبوده که هستیم حال فشارهای محیطی را کنار میزنیم حال دوباره این متد را تکرار می کنیم گرینه های بیشتری برای تیک خوردن وجود دارد بیشتر به خودمان نزدیک شده ایم حال عکس العمل خود را در ارتباط می بینیم به خود و منیت تحسین بر انگیز خود نزدیکیم حال به روز اول بر می گردیم آغاز یک ارتباط ، بسیار تحسین برانگیز تر و با شکوه . احساس را حال خط می زنیم بسیار با شکوه تر حال درصد بیشتری برای تیک زدن داریم  رابطه های دیگر مان را می شماریم دقیقاً عکس عمل کردیه ایم و بسیار موفق. خوب حال حافظه کوتاه مدت را خط می زنیم می رسیم به جایی که تمامی تقصیرها از وادی ما بوده در هر چند رابطه و حال به چند دسته تقسیم می کنیم تجربه ، رنج ، مسرت ، رسیدن به هدف از هر نوع و یا تاثیر شگرف بر آینده . ولی همه اینها بر می گردد به میزان تعهد که ما در رابطمان انتظار داشتیم از هر دو جناح هم خودمان و هم جناح مقابل . گاهی بسیار مستقل عمل می کنیم و نتیجه اش دلنشین تر و گاهی وابسته که این بار کمی به نتایج منفی نزدیکتر می شویم گاهی ما جناح مقتدر تر را به خاطر وابستگی و تعهد رد می کنیم و احساس خوشایندی را تجربه می کنیم ولی گاهی این شیوه تصمیم گیری  از عدم اعتماد به نفس و یا فشارهایی است که باید از سر گذراند، ناشی می گردد.

جمعه پیش سفری به تهران داشتم و صرفه جویی چهل هزار تومانی را بوسیله  تکنولوژی هد بند و مکالمه تلفنی با یک گوشی موبایل در زیر آن را مشاهده کردم کاش دوربینی داشتم و شما هم کمی بهره می بردین. 

پ . ن

این ترانه منو برد به خاطراتی خوش و زیبا  اگه کسی تونست پیداش کنه گوش بده از پویا هستش اولین آهنگش

من همیشه زنده ام با خاطراتم

واسیه اینه که گریم می گیره وقتی باهاتم

نگو از گذشته می خوام دیگه فاصله بگیرم

منو اینجور که هستم توی قلبت بپذیرم

دیدن دوباره تو واسه من آغازه

اوج شادیه من از لحظه پروازه

تشنه محبتم در عین دلشکستگی

چون محبت عزیرم همیشه عاشق سازه

گاهی بارون روی یه بوته پژمرده و خشک

جونه تازه میدهو خرمن گل می سازه

شاخه گل توی یک گلدون زیبای بلور

داره احتیاج عزیزم به هوای تازه به هوای تازه

باقی بقایتان

 

 

 

+ نوشته شده توسط انجل در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت 12:22 |

گامهای جدیدی و مسیرهای تازه ای در زندگیم پیدا شده ، اگر خدا بخواهد در تدارک سفری هستم که از هر لحاظ  برایم  فوایدی دارد،انگار طاقت یکجا ماندن را ندارم این سفر متفاوت است از سفرهای دیگر شاید اسمش را کوچ بگذارم البته باید درصدش را ۵۰ فرض کنم .

می گویند اگر عشق را درک می کردی می فهمیدی که بهار عاشق شده و پاییز نام گرفته. ولی کاش آدم عشق و محبتشو برای کسی بزاره که معرفت داشته باشه نه برای یک آدم رزل که حتی رفتنش با رزالت تمام بوده کاش فقط یک جرعه معرفت داشته باشه کسی که دم از حسینی بودن می زنه ولی حسین مرد بود. زمانی آدم فکر می کنه که هر چیزی اتفاق میفته تقدیر ولی رفتار پست گونه یک آدم تقدیر نیست شاید جدایی تقدیر باشه ولی پستی نه.  نمی دونم چرا ادمها اینقدر همه چیز رو خلاصه می کنن همه چیز رو خیلی راحت با جمله همینه ، بهتره ، صلاح کار اینه . چرا به رفتارهاشون فکر نمی کنن چرا فکر می کنن همه چیز حتی آزار دیگران یه سرگرمی برای زندگیشونه آیا نباید قصاص شوند می شوند مطمناً این انرژی منفی تولید شده روزی دامانشان را خواهد گرفت. یاد گرفته بودم همیشه ببخشم  شاید خیلی از مواقع خشمگین شوم ولی باز بخشیده ام ولی این بار نمی توانم.

 فراموشت می کنم چون خود تصمیم به این کار داشتم و اینطور روحم راحتتر است ولی هیچ وقت نمی بخشمت. چون به تو ایمان داشتم فکر می کردم دل پاکی داری ولی دانستم که چه احمقانه بود حال تنها چیزی که رنجم می دهد احمقانه بودن افکارخود من است نه تو .

پ .ن .

شب گذشته افتتاحیه نمایشگاه از کانال یک سیما پخش شد و من هم درآن حضور داشتم و مثل اینکه چندین مرتبه تصویر من به وضوح پخش شده و تلفنهای زیادی از دوستان داشتم حال در پی آنم که فیلمش را برای یادگاری بدست بیارم.

 

 

+ نوشته شده توسط انجل در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 و ساعت 8:48 |